77

 

سلام به همهقلب

نماز و روزه هاتون قبول باشهقلب

خوبین ؟ باز من دیر اومدم . باور کنین هر وقت میخواستم بیام یه داستانی میشد 

الان هم باقلوا خوابیده من تیز اومدم اینجانیشخند

توی ماه رمضون فقط 2 جا رفتیم افطاری . نمیدونم چرا مردم دیگه افطاری نمیدنخنثی

یکی اولش رفتیم یکی هم آخرش 

برای تعطیلات عید فطر هم رفتیم   اطراف تهراننیشخند

راستی عیدتون مبارککککککککککککککقلب

دیروز هم برگشتیم خونه . با کلی کاررررررررررررر 

خونمون سگ میزنه و گربه بندری میرقصه

خدا رو شکر خانمی که میومد کمکم خودش زنگ زد دیروز   قرار شد فردا بیاد خونمون

 توی این یک ماه جایی کار میکرد نمیتونست بیاد 

منم که تنبل . فقط هفته ای یه بار جارو کشیدم و تی خجالت

از باقلوا بگم که تنبل خان هنوز راه نمیره . البته دو سه تا قدم و میره ها ولی نه به صورت مستقل 

من میشینم باباش هم میشینه ایشون بین ما 2تا 2 سه تا قدم راه میره 

بد غذایی هنوز هم ادامه داره

گیلاس خیلی دوست دارهنیشخند

فردا شب میخوام ببرمش دکتر برای چکاپمژه

الهی بمیرم براش پریشبی برق رفت  بنده هم شمع روشن کردم . بعد برقا اومد 

بعد یه بنده خدایی شمع و جا شو عوض کرد 

الهی بمیرم باقلوا جونم رفت دستشو زد به شمع و سوختگریه

نوک انگشت اشارش تاول زده قذه یه نخود کوچولوگریه

حالا نمیدونم بترکونم یا نه بزارم خودش  خالی بشهناراحت

هرچی یادم میوفته کلی غصه میخورمخنثی

توی شهریور ماه یه عروسی دعوت شدیم . البته فامیل دور میشه ها ولی خوب باز بهتر از هیچیه 

خیلی وقته دلم یه عروسی میخواد مژه

دلم یه مسافرت هم میخواد . ولی خوب فعلا قطاب خان گرفتار میباشد . در نتیجه مسافرت بی مسافرتچشم

دلم مشهد میخواد  گریه الان 3 سال شده که نرفتیم .ناراحت

دلم یه پیتزای خوشمزه هم میخواد با یه دسر خوشمزهخوشمزه ای کارد بخوره به اون شیکممخنثی

چقدر دلم چیز میز میخواد ابله

افطاری آخر ماه رمضون که رفتیم . برای خواهر قطاب خان بود . وقتی خواهرش دعوتمون کرد رو کرد به قطاب و گفت : تو رو خدا تیپت درست و حسابی باشه ها 

شلخته و نامرتب نیای مهمونی من 

قطاب خان خیلی بهش برخورد / گفت : اصلا ما نمیریم 

ولی چون خانواده منم دعوت شده بودن . رفتیم 

( تیپایی که قطاب خان برای مهمونی میزنه خیلی ساده هست . ولی به نظر خانوادش غربی و بی کلاسه )

خانوادش کلا برای مرد کت و شلوار  با بلوز یقه آخوندی  میپسندنخنثی

خلاصه بگذریم .  برای اون شب قطاب یک عدد بلوز آستین کوتاه آبی پرنگ پوشید با شلوار لی ( البته لیش آبی نبود . آبی و طوسی بود) نمبدونم چطوری بگم رنگش و

وقتی از در سالن وارد شدیم . خواهر گفت : ای بابا الان آبروم جلوی دوستام میره . آخه  این چه تیپیه این زده  . خوب کت و شلوار میپوشید( اینا رو به من گفت خواهرش ) 

منم اصلا به روی خودم نیاوردم که این به من همچین چیزی گفت نیشخند حواله دادم به اونجای  پسرکمخجالت

 دوستای درجه یکه خواهر قطاب دعوت بودن . دلم میخواست  روم میشد . میرفتم از اقایون شون عکس میگرفتم 

دروغ نگم از 50 تا مردی که داشتن فقط 2 تاشون کت و شلوار پوشیده بودن 

بقیه تیشرت با شلوار  به صورت خیلی نامرتب و معمولی 

یعنی به نظر میرسید اینا   برای خرید از سوپری اومدن 

کفش شاید 10 تا شون پوشیده بودن بقیه دمپاییخنده

 آخر مجلس که داشتیم خدافظی میکردم . قطاب به خواهرش گفت : چقدر مهمونات خوش تیپ بودن و با کلاس نیشخند همون لحظه شوهر دوستش از جلومون رد شد یه تی شرت زرد پوشیده بود با شلوار پارچه ای خانواده مشکی + دمپایی قهوه ایخنده

 

منم با نیش باز به قطاب گفتم : ای بابا چه کار به تیپ مردم داری هر کس یه سلیقه ای داره . مهم اینکه تو  مثل همیشه خوش تیپ و مرتب بودیمژه

این الان غیبت بود خجالت خیر سرم  قرار بود غیبت نکنم خجالت ولی خوب مونده بود تو گلوم . نمیگفتم غم باد میگرفتمخنثی

خوب بسه برم  یکم به کارام برسم الان باقلوا بیدار میشهابله

دوستتون دارم یه عالمهبغل

خدافظبامن حرف نزن

 

پ ن : نیکادل خیلی خوشحالم که مینویسی قلب

پ ن : رویا  بانو که برام نظر گذاشتی نیشخند حدست درست بود . فقط بگو از کجا شناختیاز خود راضی

 

/ 0 نظر / 40 بازدید