79

سلام به همگیمژه

خوبین ؟ ما هم خوبیمنیشخند

خدا رو شکر  که قسمت شد و رفتیم مشهد . جای همگی خالی قلب دعا گوی همگی بودمبغل

خبر جدید اینکه باقلوا خان دیگه کامل راه اوفتاذهاز خود راضی پسرم هر روز کلی خونمون و متر میکنهنیشخند فرت فرت هم میخوره زمینچشم کلی هم گریه و زاری راه میندازهقلب

روز عید فطر بین من  و باباش شروع کرد به قدم برداشتن . یه شب قبل از رفتن به مشهد دیگه حاضر نبود دست ما رو بگیره برای راه رفتننیشخند

یه صورت کاملا مستقل روز 15 مرداد پسرکم  راه اوفتادقلب فدای  راه رفتنش بشم منبغل

الان هم باقلوا خان خوابیده . منم یه اهنگ برای خودم گذاشتم . اومدم اینجا  تا یکم حرف بزنمنیشخند

شنبه  عروسی دعوتیم . فامیل نزدیک نیست ولی خوب باید خیلی شیک و پیک بریم . منم که لباس ندارمخنثی یعنی دارم ولی خیلی شیک نیستنیشخند

پول هم نداریم که الان برم بخرم یه چیز خوب . مامانم رفته یه مرکز خرید جدید که توی خیابون سعدآباد باز شده . میگفت لباس  داشته ولی فقط یه لباس فروشی بوده که لباساش خیلی شیک و مجلسی بوده 

ولی قیمتاش خیلی شیک تر و مجلسی تر بودهابله یه کت حریر ساده 1 میلیون تومنخنثی کت و دامن بالای 2 تومنچشم

حالا من موندم چی بپوشمنیشخند

شکر خدا باقلوا لباس داره ماچ قطاب خان هم  لباس دارهنیشخند 

خوب دیگه چی بگم متفکر

یکی از فامیل های خیلی دور مامانم  . پارسال میخواست دختر شو بفرسته خونه بخت 

بنده خداها از نظر مالی وضع خوبی ندارن 

خلاصه که مامانم و دایی هام جور کردن جهاز برای دخترش از خیرییشون 

حدود 1 ماه پیش مامانم میره خونه یکی از فامیلا که مادر این دختر هم بوده با چند تا فامیل دیگه 

بعد حرف  در مورد یخچال میشه . صاحب خونه یک عدد یخچال ساید بای ساید داشته 

 در مورد آب سرد کنه یخچال  بحث بوده

یهو مادر همون دختر برمیگرده میگه : من درست نمیدونم ولی یخچال دختر منم از همین مارکه . اون دکمه وسط و که میزنی  یخ میادنیشخند

مامانم میگفت : من شاخام رسید به آسمون 

خلاصه مامانم چیزی نمیپرسه از خانومه . ولی از بقیه راجب جهاز دختر این خانوم میپرسه

همه با چه اب و تابی از جهاز این دختر میگن

مامانم خیلی تعجب میکنه ( آخه جهاز خیریه یه چیز خیلی معمولی هست )

اخر سر مامانم متوجه میشه اینا از 3 تا خیریه جهاز گرفتن . بعد همه اونا رو فروختن  با پولش رفتن این جهاز و برای دختره خریدنچشم

خدایی  ازون روز  که مامانم فهمیده رفته توی شوک

منم فهمیدم خیلی تعجب کردن . 

آدم دیگه به فامیلشم نمیتونه اعتماد کنهخنثی  

این هفته جمعه  توی باغچمون مهمونی گرفته بودم . فامیلای خودمنیشخند جای همگی خالی خیلی خوش گذشت . وقتی برگشتیم خونه . فهمیدیم  فامیلای قطاب خان هم همگی رفتن باغ  پدر جاریم

اینقدر به قطاب خان برخورد که حد ندارهخنثی

از اول تابستون تا حالا اینا به جز 2 تا 3 جمعه . همش  باغ ما جمع بودن . ماشالله همه هم فقط به قول قطاب خان بلدن چیپس و پفک بیارنخنده

فقط دورغ نگم یه بار مادر شوهر  یکم جوجه آورد . یه بار یکی از جاری هام یه کاسه قرمه سبزی 

حالا این جمعه که ما مهمون داشتیم تیز همشون جمع شدن دور هم یه جای دیگهنیشخند

قطاب خان هم تو گروه تلگرام براشون نوشت . خیلی بی معرفتین .  این جمعه که ما مهمون داشتیم دور هم جمع شدین . عصبانی ما هم بدمون نمیومد یه جمعه   بیایم مهمونینیشخند

 

 از پریشب که این و تو گروه زده .  دیگه هیچکس هیچی نمینویسهخنده

 

ولی خدایی به من یکی خیلی بر خورد . قطاب خان هم خوب حق داره ناراحت بشهمنتظر

باز این هفته همشون میخوان بریزن سرمون . البته ما اونجا میریم خودمون دوست داریم که دورمون شلوغ باشه . ولی اینا هم خیلی نامردی کردنقهر

خوب دیگه  غیبت بسه . برم به شامم برسمنیشخند

 

دوستتون دارم یه عالمهبغل

خدانگهداربای بایت

/ 0 نظر / 32 بازدید